تبليغاتX
قلمدود

 

 

 

   ۱۳ روز گذشت ... دیر میگذرد ولی دیگر جا افتاده ام. دندانم بسیار درد میکند، امروز دست به دامان داروی سر کننده شدم چند ساعتی است که بهتر شده است. امروز به نیت دکتری که تازه پیدا کرده ام به شهر آمدم اما مطب دیر باز کرد و بسیار هم شلوغ بود پس به فردا موکول شد و من هم طبق عادت سراز تنها کافی نت شهر درآوردم.

   هوا گرمتر شده. چه بهتر ... بیشتر عادت داریم با اینحال بومیهای منطقه مارا بسیار از سرمای زمستان امسال میترسانند.

   مزارع سرسبز و وسیع ذرت که خوب قد کشیده اند، بچه گرازهای ترسو که لابلای ساقه های بلند ذرتها با آن پاهای کوچکشان پی هم میدوند و بیننده را به خنده میاندازند، سمورهای تند و تیز و بامزه که اطراف کانالهای آب ورجه وورجه میکنند، نخلهای سبز و بلند با آن خرماهای براق و کوچک ولی گوشتی و شیرینشان،  گونه های زیبا و کمیاب پرندگان و حشرات مخصوصا پروانه های زیبا با آن بالهای درشت و پرنقشی که دارند گاهی از یادم میبرند که اینجا چه وظیفه ای دارم و هرروز بعد از عبور ازین مناظر سر چه مناظر ملال آوری در خواهم آورد.

   به دنبال تغییرات و اتفاقاتی که چندروز اخیر رخداده کمتر به شهر میآییم. بین مردم چندان استقبال خوبی از ما نمیشود، چندروزیست کمتر خرید کرده ایم وسعمان با انصاف مردم نمیخواند، نمیدانم تاکی ادامه دارد ولی باتجربه تر ها میگویند موقتی است.

   خلاصه اینجا تغییرات زیادی با قبل کرده است با اینحال ویژگی بارزی که همیشه داشته و دارد همیشه جلوی چشممان است:

   " اینجا ازخانه بسیار دور است. "

 

نوشته شده توسط حمید ملکیان در ساعت 19:7 | تکبرگ  | 

 

 

  امروز ۵ مهرماه سال ۸۸ تولد یکی از بهترین دوستانم است. اینجا هوا خنکتر شده و بالاخره میشود یک نفس راحت کشید. گزارش میگوید ۴۵+ درجه یعنی در حدود ۱۳ - ۱۴ درجه خنکتر از قبل ولی بعید میدانم اینقدر تغییر کرده باشد با این حال صبحها قبل طلوع حسابی سرد میشود جوری که اگر خواب باشیم ناچار میشویم از لحاف استفاده کنیم. طبیعت سبزتر از قبل است و جویها پرتر شدهاست. اینجا نخلستان وجود ندارد اما هر کشاورزی در باغش ۱۰-۱۲ نخل خرما کاشته که الآن با آن خرما های پروپیمان و رسیده منظره فوق العاده ای پیدا کرده است، ظاهرا اینجا چهره پاییزی ندارد.

  مدتی است دندان درد خفیفی دارم که گاهی موقع دراز کشیدن بسیار دردآور می شود و نگرانم می کند، امیدوارم در یکی از شهرستانهای این اطراف دندانپزشکی پیدا شود که اگر مشکلم جدی شد جایی برای مراجعه وجود داشته باشد. در مجموع میگذرد

  اگرچه روزهای اول با صحنه های تلخ و درد آوری مواجه شدم اما کم کم دارم به فضای اینجا عادت میکنم و کم کم دارد یادم می آید که گرفتار یک چنین "اجتناب ناپذیری" هستم.

 

 

نوشته شده توسط حمید ملکیان در ساعت 19:18 | تکبرگ  | 

 

 

 

   دو سه شب پیش که نوبت سرکشی من بود، خبردار شدم که یه تازه وارد رو که من ندیدمش بعنوان مامور فرستادن جلو و یه جورایی بهم رسوندن که بیچاره رو کلی از من ترسوندنش ...

   طرفای ساعت ۲ نیمه شب بود که وسایلمو برداشتم و راه افتادم ... آروم آروم راه میرفتم ولی تلاشی برای بی صدا حرکت کردن نمیکردم. تو فاصله ۵ متری متوجه من شده بود اما خودشو قایم نمیکرد معلوم بود حسابی هول کرده ... مطمئن بودم بار اول بخاطر بی تجربگی همه ذخیره آبشو اول کار خورده و الآن هم روی این زمین داغ نشسته و داره از تشنگی به خودش میپیچه برای همین قمقمه آبمو پر کرده بودم و یکی دوتا تیکه کوچولوی یخ هم انداخته بودم توش ...

   یه پسربچه سیاه سوخته عرب بود که تو اون تاریکی شب دندونا و چشمای سفیدش میدرخشید، همینطور که دولا دولا راه میرفتم رسیدم بالا سرش، سرجاش خشک شده بود با دهن باز و چشمای خیره به من زل زده بود ... آب غلیظ و خشک دهانشو قورت داد و با یه صدای آروم و گرفته ای گفت: "سلام علیکم" ... بدون اینکه چیزی بگم قمقمه رو به طرفش دراز کردمو با یه نگاه جدی بهش خیره شدم. همونطور که بهم زل زده بود با یه حالت نامطمئنی قمقمه رو گرفت و نصفشو بی نفس سرکشید.

آروم خزیدمو کنارش نشستم و گفتم: "سلام" بعد دست کردم تو کوله پشتیمو دوتا لیوان پلاستیکی و یه بطری بزرگ نوشابه و دوتا کیک درآوردم. برای هردومون نوشابه ریختمو لیوانشو دادم دستش، اونم همینطور که با چشمای متعجبش بهم خیره شده بود بدون اینکه کلمه ای به زبون بیاره ازم گرفت و مشغول باز کردن کیکش شد ... دقیقا متوجه زمان نشدم ولی فکر میکنم درحدود نیم ساعتی شد که کنار هم نشسته بودیم و کیک و نوشابه میخوردیمو به کهکشان راه شیری نگاه میکردیم. آخرین قطره نوشابه رو که رو زبونم انداختم بی معطلی وسایلمو جمع کردمو راه افتادم ...

      تولدت مبارک

 

 

نوشته شده توسط حمید ملکیان در ساعت 20:23 | تکبرگ  | 

 

 

 

   "خانه" ..... مهمتر از ماهیت فیزیکی منحصر به خودش یه معنیه ..... و اینکه "این معنی چیه؟؟" ..... به شما ها هیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــچ ربطی نداره ..... تنها مورد مهمی که به شما ربط داره جمله ایه که اول گفتم و این مهم که بدونین این "معنی" ای نخواهد بود که تو "خانه" یا جایی با همون ماهیت مکانی٬ فضایی یا فیزیکی متوجه اون بشین ..... بدرود تا نمیدونم دیگه کی .....

 

 

 

نوشته شده توسط حمید ملکیان در ساعت 3:35 | تکبرگ  | 

 

      نوروزتان پیروز

 

 

نوشته شده توسط حمید ملکیان در ساعت 15:2 | تکبرگ  | 

                                     

 

                            

نوشته شده توسط حمید ملکیان در ساعت 4:4 | تکبرگ  | 

 

 

 

مداد شمعی: چیزی که همیشه می خریدیم یا کادو میگرفتیم و به درد هیچ کاری نمی خورد غیر از اینکه باهاش سرکلاس پز بدیم یا بدیمش به آبجی یا داداش کوچیکه. قیافش خیلی خارجی بود ولی مفت بود!

 

 

 

دفترمشخ: تعاونی مدرسه می داد ۱۵ ریال.

با یاد جمله "تعلیم و تعلم عبادت است".

با یاد "دفتر مشخ کاهی".

با یاد موشکایی که سر کلاس به پرواز در میومد.

با یاد "تکلیف شب".

با یاد "تکالیف نوروزی".

با یاد مشخ "یه صفحه ای" که به خاطر کم بودنش انقد ذوق داشتیم که همشو غلط غولوط مینوشتیم و مجبور می شدیم 4 صفحه جریمه بنویسیم ...

و با یاد دفتر مشخ محمدرضا نعمت زاده فیلم "خانه دوست کجاست "

 

 

 

 

پاک کن جات و تراش آلات: یادمه پاک کن های ماشین حسابی و استامپی نماد بورژوازی بود و از تاثیرات تهاجم فرهنگی به حساب میومد در یک کلام مال اون بچه تمیزای جلوی کلاس بود که هیچ وقت خط کش نمیخوردن و ماماناشون وقتی با ماشین میومدن دنبالشون جلوی همه بوسشون می کردن.

ماهم نگاه میکردیم و لبامونو میگزیدیم.

 

 

 

 

خودکار مجهز به ساعت: آنموقع ها این خودکار آخر تکنولوژی روز دنیا بوده. من که وجدانا تا الآن هم ازینا ندیدم.

با یاد همه چیزایی که ندیدیم

 

  

 

 

 

عکس برگردون: تمثال مشاهیر کارتون و سریال و عروسکهای برنامه کودک!

یادمه وقتی عکس برگردونای "جنگجویان کوهستان" و میبردم مدرسه تا بچسبونم تو جامیزیم مجبور بودم تو هفت تا سوراخ کیفم قایمشون کنم که ازم نقاپن. مخصوصا عکس "لینچان" و "هوسان نیانگ" (بعد از خواهر اوشین سکسی ترین شخصیت تلوزیون اون زمونا بود) خیلی گرون بود و تو مدرسه با عکس "مارادونا" یا "روماریو" یا "فون باسن" (منظورم عکسای فوتبالی آدامسه) مبادله میشد که نشونه گرون بودنش به حساب میومد.

با یاد عکس برگردونای کلاقرمزی و پسرخاله و ژولی پولی و گلابی که آخرین نسل از عکس برگردونای ایرانی بود.

 

 

 

 

 

کارت آفرین !!

 

 

 

 

 

فیلم بتامکس: از همونایی که زیر پیراهن قایم می کردن. قیمت ویدیو بتاماکس اونموقعها از پیکان بیشتر بود و نشانه ثروت به شمار می رفت!

با یاد کارتون "یونیکو" و فیلم "سوپرمن"

 

 

 

 

مدادای مختلف: مخصوصا نوع پرچمی. اولی از چپ را خیلی دوست داشتم.

با یاد خانوممون که میگفت: "هرکی ته مدادشو بتراشه مامانش میمیره".

با یاد من که ازین بابت خیالم راحت بود چون ته همه مدادام همیشه جویده شده بود! مخصوصا پاک کن داراش که خیلی مزه میداد!

 

  با یاد "همشاگردی سلام".

با یاد اول مهر. با یاد "اجّـلو نظام"-"خبردار". با یاد ناظمای عقده ای. با یاد خانوم معلمای سیبیلوی عینک گندۀ بداخلاق. با یاد خانوم معلمای کلاس بغلی که مهربون بودن. با یاد بابامدرسۀ بد اخلاق که همیشه لباساش سوراخ بود و اسمامونو اشتباه میگفت. با یاد بچه های ته کلاس که خوراکیامونو میخوردن و فوتبالشون خوب بود و حرفای بی تربیتی بلد بودن بزنن. با یاد لباسای خاک و خولی و یقه های چروک و سر آستینای خیس. با یاد اون کچله که همیشه تو صبحگاه قرآن میخوند و هی جاییزه میگرفت. با یاد خانوم دفتردار که دعوامون نمیکرد و

مهربون بود و

جوون بود و

خوشگل بود و

زمین که میخوردیم اشکامونو پاک میکرد و میگفت مرد که گریه نمی کنه

ماهم گریه میکردیم که به کارش ادامه بده.

با یاد خانوم بهداشت که آبرومونو جلوی همه میبرد. با یاد اردو با یاد ...

 

 

با یاد شما هم مدرسه ایها، همکلاسی ها، هم میزیها

الآن کجایین؟

 

 

نوشته شده توسط حمید ملکیان در ساعت 1:27 | تکبرگ  | 

 

Touraj Negahban

نه من ماندم

نه اینجا آن چراغ کم رمق دیگر

نوای بهتری در مدح سوسو می نوازد

 

تفنگم را عصا گونه

تهی از تیر و از باروت

به اندام مریض تربت بی عار می سایم

 

دو پای زخمی ام را چون ستونی نیمه مخروبه

که در اوهام خود

نگهبان شریف خاطرات کهنه یک قوم دیرین است

و لنگالنگ ...

بار میراث چنین تاریخ مغرور و درخشان را

به سوی کودک بی مرز می ساید

تن خونین خود را رهسپار نام پایان می نمایم

 

چراغ کهنه ام در دست

به سودای جهانی "هرطرف روشن"

قدمهای بسی سنگین خود را

به سوی آخرین دم می سپارم

 

خداحافظ

نه من ماندم

نه اینجا آن چراغ کم رمق دیگر

نوای بهتری در مدح سوسو می نوازد

 

 

نوشته شده توسط حمید ملکیان در ساعت 22:44 | تکبرگ  | 

 

 

دیااکو ..

گل شیطون و بازیگوشی

که دستها به زمین گذاشته

ریشه در سرزمین آسمان دارد

ای کاش زمین به آسمان فرو نریزد

 

 

زمستان - ۱۳۸۱

 

 

نوشته شده توسط حمید ملکیان در ساعت 16:14 | تکبرگ  | 

 
 
 
                        
 
 
  چند روز پیش یکی از دوستان مهاجر از انگلستان با من تماس گرفت و درد دل کرد که یکی از همکارهاش سگی داره که به شوخی جلوی من آویسِنا (ابن سینا در زبان فرنگی) صداش میکنه. دوست من هم که یه بار حب وطنش می خاریده بهش اعتراض میکنه و در جواب میشنوه که:
 
Siiiiiiiit to i see dady, go forward and ply the horn ....... Is it may to you say something about Avicenna; a rememberance or story or  something at the first and next make a pretend to inherit, hey
                                                                                     *  Decayed
 
 
  دوست مهاجرما هم که کم میآره کلی ضایع میشه و زنگ میزنه که ازمن کمک بگیره تا منم کلی ضایع شم، اما دست ِ بر غذا** من کم نمی آرم و یه خاطره از بچه گیمو براش تعریف می کنم که ازین قراره:
 
  یه بار یه جا خونده بودم که:
  یه بار از ابن سینا پرسیدن، اولین چیزی رو که به یاد میاره چیه؟ اونم میگه، اولین چیزی که در خاطرش مونده تصویر یه سبده که از روزنه های اون همراه با شعاعهای نور، قطرات آب میچکه. با شنیدن این نقـل همه زدن زیر خنده و ابن سینا رو دس انداختن؛ ولی بعد ها معلوم شده که قدیمـترا برای حموم کردن نوزاد هاشون، یه سبد رو سر بچه میگرفتن و روی سبد آب میریختن تا بچه اذیت نشه.*** با فهمیدن این مطلب همه گریه می کنن و از نبوغ ابن سینا متحیر میشن.
  یادمه وقتی این مطلب رو می خوندم خیلی بچه بودم، در حدود 8 یا 9 سال و خیلی خوب یادمه که با خوندن این مطلب کلی زدم زیر خنده، که چقدر مردم اون زمان ساده بودن؛ خب معلومه، ابن سینا می تونسته درمورد این مطلب از مادرش چیزی شنیده باشه نه اینکه حتما یه همچه تصویری رو دیده باشه، اما وقتی بزرگتر شدم، در حدود 9 یا 10 سالگیم، فهمیدم وقتی این سوال مطرح شده بوده، ابن سینا از خیلی قبلـترش در حدود 10 یا 11 سالگیاش از ننه و باباش فرسنگها دور بوده و نمی تونسته در این باره چیزی پرسیده باشه. در همون موقع بود که پـُقــّی زدم زیر گریه و از نبوغ مردم اون زمان متحیر شدم.
 
 
* ترجمه: " بنشیــــــن ببینم بابا. به جلو حرکت کن و بوغ را به صدا در بیاور [ نامفهوم، احتمال دارد از ااصطلاحات محلی باشد] آیا ممکن است که تو اول چیزی در مورد ابن سینا بگویی؛ یک خاطره یا داستان یا چیز دیگری و سپس ادعای ارث داشته باشی؟ ای ضایع."
 
** شاید همان ناخنک زدن خودمان [ یادداشت مترجم]
 
*** مانند دوش حمام
 
 
 
۱۰/۱۱/۸۶
نوشته شده توسط حمید ملکیان در ساعت 1:32 | تکبرگ  |